چگونه میتوان در بازی انفجار برنده شد ؟

چگونه میتوان در بازی انفجار برنده شد ؟

ورود به سایت بازی انفجار , سایت بازی انفجاری,شرط بندی انفجار,سایت بازی انفجار,بازی انفجار انلاین,بازی انفجار کازینو,بازی آنلاین انفجار,شرط بندی انفجار,بازی انفجار حضرات,بازی انفجار پولی,بازی انفجار چیست

اميروهمسرش درطبقه دوم منزل عمه مهين زندگي ميكردند.وقتي همسراميركه اسمش ندابودازكيش برگشت تعطيلات نوروزتمام شده بودوازﺁمدن من به منزل عمه مهين براي زندگي بي اطلاع بود.

دربرخورداول كه اوراديدم به نظرم دختربدي نيامدوهمان لحظه اول فهميدم كه روحيه بسيارشيطان وشلوغي دارد!چيزي كه اصلادروجوداميرنبود!ندادائم حرف ميزدومي خنديدﺁنهم خنده هايﺁنچناني وبلندبلندكه هميشه ناخواسته باعث ناراحتي بقيه ميشد…تيپ ظاهرش هم باتوجه به شناختي كه ازاميرداشتم برايم بسيارعجيب ميﺁمد…ﺁرايش هاي خيلي چگونه میتوان در بازی انفجار برنده شد ؟ غليظ وزننده اي داشت ولباسهايش هم بيشترجنبه ي جلب توجه داشت تاهدف پوششي!

اميراصلاطبقه پايين نميﺁمد.يعني وقت نداشت…صبح كه ازخانه خارج ميشدتاديروقت يامطب بوديابيمارستان…بعضي شبهاهم كه اصلانميﺁمدوشيفت داشت…ولي واي به لحظاتي كه اميردرخانه بود!

اوايل برايم تعجبﺁوربودولي كم كم به صداي دعواهاومشاجرات بي حد ميان اميرونداكه صدايشان هميشه چگونه میتوان در بازی انفجار برنده شد ؟ تاپايين ميﺁمدعادت كردم…البته بيشترفريادهاوجيغ هاودادهامتعلق به ندابود!

نداخيلي تنوع طلب بود…درمدت كمتراز5ماهي كه گذشت فهميدم نداازﺁن دستهﺁدمهايي است كه هرچه چشمش ببينددلش هم همان رامي خواهد…روي هم رفته دخترلوسي بود…ولي من مشكلي بااونداشتم.كم كم فهميدم تحصيلاتش راهم دررشته كامپيوتربه اتمام رسانده است.

اخلاق من بعدازفوت ناگهاني عزيزوباباكلي تغييركرد…هركاري مي خواستم بكنم وهرحرفي كه مي خواستم بزنم يكباره نصايح ارزشمندعزيزجون به يادم ميﺁمد…خيلي صبورترشده بودم وديگرازﺁنهمه تندخويي ولجبازي چيزي درمن نمانده بود…گوياخدامي خواست باﺁن تنبيه سخت مرامتوجه انسانيت ازدست رفته ام بكند!

روزهابه دانشگاه ميرفتم وبعدازساعات درسي يكراست به منزل عمه مهين برميگشتم٬حتي تابستان نيزواحدبرميداشتم وتمام ساعاتم رابادرس خواندن مي گذراندم فقط گاهي كه صداي مشاجرات اميرونداشدت ميگرفت مجبورميشدم به زيرزمين بروم وساعاتي رادرﺁنجا درس بخوانم وهمين باعث ناراحتي عمه مهين ميشد ولي طفلك اونيزكاري درﺁن لحظات ازدستش بر نميﺁمد.ندابه هربهانه اي مسافرت ميرفت…ياجنوب ياشمال…كلاسفررادوست داشت چگونه میتوان در بازی انفجار برنده شد ؟ وحتي اواخرمسافرتش به كشورهاي دبي وامارات هم كشيدكه البته درهيچ يك اميراوراهمراهي نميكرد!يعني وقتش رانداشت وقتي هم كه ندامسافرت نبوددائم درخانه جنگ ودعواداشتند واصل موضوع كه دعواهايشان برسرچه موضوع است راحتي عمه مهين نمي دانست…طفلك عمه مهين فقط غصه ميخوردومن نمي فهميدم چرادرﺁن لحظات دائم درزيرلب خودش رانفرين ميكند!

ورود به سایت بازی انفجار

اواخرشهريور ورود به سایت بازی انفجار بودكه يك روزبعدازظهرعمه مهينﺁش رشته خوش مزه اي درست كردوچون زانويشﺁبﺁورده ودردميكردازمن خواست كه يك كاسهﺁش براي نداببرم بالا.كاسه رابرداشتم وبه طبقه بالارفتم…اين اولين باري بودكه من واردخانه نداميشدم…بعدازاينكه كلي پشت درب به انتظارمعطل شدم بالاخره نداباخوشرويي درب رابازكردوبااصرارمراهم به داخل خانه كشاند.ازتعجب داشتم شاخ درميﺁوردم…همه جاي خانه به هم ريخته ورود به سایت بازی انفجار بود…ﺁشفتگي زشت وزننده اي درهمه جاي خانه به چشم ميﺁمدبه طوريكه حتي جانبودروي مبلها بشينم…ندابابيقيدي تمام لباسهاي ولوشده روي مبلهاراباحركتي ازرويﺁن به زمين ريخت وازمن خواست كه دقيقه اي پيش اوباشم.

روي مبل نشستم ونداكاسهﺁش رابهﺁشپزخانه اي كه ازشلوغي وكثيفي شباهتي بهﺁشپزخانه نداشت برد وروي چگونه میتوان در بازی انفجار برنده شد ؟ كابينت گذاشت ودوباره به هال برگشت.

سيستم كامپيوتري كه درگوشه هال بودتوجهم راجلب كردووقتي صفحه مانيتوررانگاه كردم تعجبم صدبرابرشدچراكه صفحه نشان ميدادندادرحال چت كردن است…

ندادرضمني كه ازﺁمدن من به منزلش ابرازخوشحالي ميكردگاه گداري هم بعدازهرصداي زنگي كه ازچت بلندميشدپاسخش رانيزبرصفحه تايپ ميكردوارسال مينمود.

خنده ام گرفت وباتعجب گفتم: چگونه میتوان در بازی انفجار برنده شد ؟  نداجون…چت ميكني؟

خنده زشتي كردوگفت:ﺁره…مگراشكالي داره؟

بالبخندگفتم:نه…وليﺁخه…من هميشه فكرميكردم اين سرگرمي دختروپسرهاي بين18تا20ساله است.

دوباره خنديدوگفت:نه ورود به سایت بازی انفجار بابا…اين چه فكريه…چت كردن كه سن وسال ندارد…مگرتوچت نمي كني؟

بالبخندگفتم:نه…من نه حوصله اين كارهارادارم ونه وقتش رادرثاني ازنظرمن چت كردن كاربيهوده وفقط اتلاف وقت است وبه طوركلي اصلا ازاين كارخوشم نميﺁيد…

دوباره خنديدوگفت:نه بابا…اينطوري هم كه مي گويي نيست…البته من درچت روم ايران حال نمي كنم…من بيشترچت اروپايي رودوست دارم…

ازلحن صحبتش خوشم نميﺁمدوبراي لحظه اي پيش خودم فكركردم اميرچطورنداراتحمل ميكند؟!!

نداادامه داد:چت اروپايي حداقلش اين است كه زبان انگليسي ات نيزقوي ميشود…

نگاهي به مانيتوروسپس به اوكردم وگفتم:يعني توالان چت مي كني امابه زبان انگليسي؟

بلافاصله گفت:ﺁره…كسي كه چگونه میتوان در بازی انفجار برنده شد ؟ من بااوچت ميكنم مردي است42ساله ساكن اتريش كه انگليسي هم خوب ميداند…

باتعجب گفتم:بايك مرد؟!!!توبايك مرددرحال چت هستي؟

نگاه عاقل اندرسفيه به من كرد ورود به سایت بازی انفجار وگفت:وا…سپيده چرااينطوري حرف ميزني…مگرچه اشكالي دارد؟!

شانه هايم رابالاانداختم وگفتم:ولله…نميدانم…ولي فكركنم براي يك خانم شوهرداراصلاكاردرستي نباشد…ياحداقل فرهنگ ماايراني هااين را مي گويد…براي تقويت زبان انگليسي راههاي خيلي بهتري وجودداردكه…

سایت بازی انفجاری

به ميان حرفم سایت بازی انفجاری ﺁمدوگفت:واي…سپيده…توهم كه مثلﺁن اميراحمق حرف ميزني…

ازاين سایت بازی انفجاری حرفش خنده ام گرفت وترجيح دادم تابيشترازاين به من هم توهين نكرده ديگرحرفي نزنم ودقايقي بعد كه ديگرسعي نكردم نظرم رابيان كنم وفقط به حرفهاي پوچ وبي اساس نداگوش سپردم٬ازاوخداحافظي كردم وبه پايين برگشتم.

**********************

***********

اواسط پاييزرضاازكرمان به تهران منتقل شد وخيلي زودتوانست باارث پدريش وپس اندازي كه دراين مدت كرده بودوكمكي كه حاج مرتضي به اوكردوهمينطوروامي كه ازبانك گرفت يك واحدﺁپارتمان زيباوقشنگي درهمان اطراف منزل عمه مهين خريداري كند.خيلي خوشحال شده بودم چراكه ديگر ورود به سایت بازی انفجار بيشترازسابق رضاوافسانه وبه خصوص سحرراكه ديگرتقريبايك ساله شده وبسيارخواستني ترازقبل گشته بودراببينم.

ﺁمدن افسانه روحيه مرابهتركردچراكه اصلانمي گذاشت اوقات بيكاري تنهاباشم ودائم من وافسانه وسحرساعات فراغتم راباهم مي گذرانديم.يك روزكه افسانه باسحرﺁمده بودندمنزل عمه مهين وقتي ازدانشگاه برگشتم ازحالت افسانه وعمه مهين فهميدم اتفاقي افتاده…عمه مهين چشمهايش اشكي بودوافسانه عصبي…

بعدازسلام بااشاره ازافسانه پرسيدم چي شده؟افسانه كه خيلي عصبي بودمثل بمب ي كه منفجربشودگفت:هيچي سپيده جان…مادرمن ديوانه شده…هرچه مي گويم به جهنم بگذارﺁنقدرباهم دعوابكنندتاجان بدهندمينشيندودائم عصه ميخورد…

وبعدباحركت دستش به بالااشاره كرد٬فهميدم اميروندابارديگردعوايشان شده!

ﺁهسته گفتم:خيلي خوب حالاتوچرادادميكشي…طفلك سحرميترسد…

سحركه حالادرﺁغوش من بوددستهايش رادورگردنم حلقه كرده بودودائم صورتم رامي بوسيد.افسانه خنده اش گرفت وبه سحراشاره كردوبه من گفت:ببينم سپيده جان توهم هروقت ميترسي ديگران راماچ ميكني كه ميگي سحرازدادمن ميترسه؟

خودم سایت بازی انفجاری هم خنده ام گرفت.

عمه مهين هنوزغصه ميخوردودرجواب حرف چنددقيقه پيش افسانه٬درحاليكه اشكش رانيزپاك ميكردگفت:افسانه جان…اينطوري نگو…مگرميشوديك مادرهرروزوهردقيقه صداي بحث وجنجال زندگي بچه اش رابشنودوبي خيال بماند!

افسانه نگاهي به عمه مهين كردوگفت:خدايا٬بازشروع كردي مادرمن…اميروندروزدعواميكنندشب خوش مي گذرانند…ول كن تورابه خدا…

عمه ادامه داد:نه افسانه جان…نگو…من پسرم راميشناسم٬نجابت ميكندوحرف نميزند…توچشمش هزارحرف وغصه نگفته دارد…توخودت بهترميدوني كه اين نداناني بودكه من بااصراربي خودم تودامن اميرم گذاشتم…چقدراميرگفت اين دختره به دردمن نمي خورد…چقدرسعي كردمخالفت كند…اماقسم من باعث شدسكوت كندورضايت بدهد…الان هم نجابت ميكندوجلوي چشم من شكايتي نمي كند…اي خدامرالعنت كند كه باعث بدبختي اميرم شده ام…

افسانه عصبي شدوگفت:اي ورود به سایت بازی انفجار واي…بس كن مامان…به خدابلندميشوم مي روم خانه ام وديگرهم اينجانميﺁيم ها…

دراين لحظه اميردرب هال رابازكردوﺁمدداخل.براي لحظه اي نگاهش روي من كه سحررادرﺁغوش داشتم ثابت ماندولي سريع رويش رابه عمه مهين كردوگفت:مامان چايي ات حاضراست؟

افسانه ازجايش بلندشدوگفت:ﺁره…بياتو.

سایت بازی انفجار

اميركه داخلﺁمدمن بلندشدم وبه اتاقم رفتم سحرراهم باخودم بردم.بااينكه بعدازفوت باباو سایت بازی انفجار عزيزجون سعي كرده بودم ديگررفتارزشت گذشته ام راتكرارنكنم وهميشه هماني باشم كه عزيزجون دوست داشت باشم…ولي هنوزنسبت به اميركينه داشتم!اميربعدازخوردن چايي اش به حياط رفت وباماشينش ازحياط خارج شد…ازرفتارش معلوم سایت بازی انفجاری بودبعدازيك بحث شديدباندابارديگرراهي بيمارستان ويامطبش شده است.

تمام مدتي راكه چايي خوردسكوتي بين عمه مهين وافسانه واميرايجادشد.وقتي اميرازخانه بيرون رفت عمه مهين باگريه گفت:بيا…ديدي افسانه جان…ندايك استكان چايي جلوي اميرنمي گذاردﺁن وقت تومي گويي خودشان باهم خوشند…توچه خوش خيالي…اي واي مادر…

سحردائم دراتاق من ازيك طرف به طرف ديگرمي رفت وچون تازه راه افتاده بودكنترلش كمي سخت بودبنابراين صداكردم:افسانه…افسانه…بياسحررابگير…نميگذاردبه درسم برسم…

افسانه خنديدوگفت:پس عمه شدي براي چي؟…تازه بدنيست بچه داري يادبگيري برايت لازم است…

خنديدم سایت بازی انفجار وگفتم:گمشو…لوس…بيا…به خداسحرنميگذارددرس بخوانم.

يكدفعه افسانه مثل اينكه چيزي يادشﺁمده باشد درب اتاق مرابازكرد…نگاهي به من كه سعي داشتم سحرراازروي تخت پايين بياورم كردودوباره به عمه مهين نگاه كردوگفت:ا…مامانﺁنقدرگريه كردي وحرف اميروندارازدي كه اصلايادم رفت براي چي اينجاﺁمده بودم!!!

وبعدقيافه اش جدي شد٬داخل اتاقﺁمدوسحررابغل گرفت ودرحاليكه ازاتاق خارج ميشدگفت:سپيده…بيابيرون كارت دارم.

فهميدم كه بايد موضوع كمي ورود به سایت بازی انفجار جدي باشد.بنابراين بلندشدم وپشت سراوازاتاق بيرون رفتم.

افسانه درحاليكه بالشتي روي پايش گذاشت وسحرراروي پايش خوابانيد درعرض كمترازده دقيقه گفت كه براي من خواستگار خوبي پيداشده وﺁنهم دراثرچندباررفت وﺁمدمن به منزل رضا كه همسايه شان مراديده براي برادرش خواستگاري سایت بازی انفجاری كرده و…

تمام مدتي كه افسانه حرف ميزدسكوت كردم وفقط سعي ميكردم به اعصابم مسلط باشم…افسانه اصلامتوجه نبودكه بابيان اين موضوع چه فشاري به اعصاب من واردميكند…خواستگاري…ازدواج…انتخاب…تحقيقات…اينهاهمه مسائلي بودكه بارديگراحساسات مرابه جنون وسفربه گذشته كشانده بود!

حرفهاي افسانه راديگرنمي فهميدم٬فقط يكباره متوجه شدم اشكهايم سيل واراز سایت بازی انفجار چشمهايم سرازيرگشته…

افسانه متعجب باچشماني كه ازفرط تعجب گرد شده بودبه من نگاه كرد…عمه مهين هم همينطور.

باگريه روكردم به عمه مهين وگفتم:عمه…بودن من دراينجابرايتان ايجادمزاحمت كرده؟

عمه مهين بلافاصله گفت:اي واي…اين چه حرفيه عزيزم؟

افسانه گفت:چراپرت وپلامي گويي؟خواستگارتوچه ربطي به اين حرف دارد؟!!

روكردم به افسانه وگفتم:افسانه چرابااعصاب من بازي مي كني؟من كه كاري به كاركسي ندارم…اگرمزاحمم خوب بگوييدتافكري براي خودم بكنم…امانگوييدخواستگاردارم ونخواهيدازدواج بكنم…افسانه به خدامن اعصاب ندارم…

افسانه كه حالاخودش ازحرف وكارش پشيمان شده بودسحرراكه ديگربه خواب رفته بودﺁرام ازروي پايش زمين گذاشت وبعدبه طرف منﺁمدوكنارم نشست وگفت:سپيده…ديوانه شده اي؟چراگريه ميكني؟…خوب حالانه بالاخره چي؟توبايدازدواج كني…يعني اصلادليلي نداردكه بخواهي چنين تصميم احمقانه اي بگيريوبخواهي كه اصلا ازدواج نكني…شهاب يك روزي سایت بازی انفجار براي تووجودداشته چگونه میتوان در بازی انفجار برنده شد ؟ ولي ديگه نيست…توبايدبه فرداوﺁينده فكركني…

بافريادگفتم:بسه…بسه…بسه…افسانه خواهش ميكنم.

صداي عمه مهين بلندشد:افسانه بس كن…پاك تعصابش روبه هم ريختي.

افسانه گفت:ولي مامان اين كه درست نيست سپيده بخواهدبه خاطريك دليل پوچ ويك مشت خاطره لگدبه بخت خودش بزند.

بازفريادكشيدم سایت بازی انفجاری :افسانه…خواهش ميكنم…من اصلاقصدازدواج ندارم…ولم كن…به خدااگريك بارديگر…فقط يك بارديگرحرفي دراين موردبشنوم ازاين خانه ميروم…به خداقسم اين كارراميكنم.

عمه مهين كه ديگرعصباني شده بودروكردبه افسانه وگفت:افسانه بس كن ديگر.

وبعدبه طرف منﺁمدوصورتم رابين دستانش گرفت وچندين باربوسيدوگفت:الهي قربانت بروم…گريه نكن عمه جان…اين حرفهاچيه ميزني…مگرمن مرده باشم توبخواهي ازاين خانه بيرون بروي.

دوباره روكردبه افسانه وگفت چگونه میتوان در بازی انفجار برنده شد ؟ :افسانه تمامش كن.

ﺁن روزبايا سایت بازی انفجار دﺁوري خاطراتم ساعتها دراتاقم نشستم وبه گل سرخي مصنوعي ويادگار شهاب كه درگلدان كنارتختم گذاشته بودم نگاه كردم واشك ريختم.موقع شام هم رضاهركاري كردنتوانست كوچكترين لبخندي به لب من بياورد.موقع خداحافظي افسانه چندين بارمرابوسيدوقول دادكه ديگردراين خصوص حرفي بامن نزند…

ازﺁن روزبه بعدديگرهيچ حرف خواستگاري براي من درخانه مطرح نشدبااينكه گاهي ميفهميدم موردي پيشﺁمده اماعمه مهين ازرفتارم نظرمنفي مراميفهميدوبه اين ترتيب به هيچ خواستگاري جواب نمي دادم.

ازمهرماه سال بعديعني وقتي سال سوم دانشگاه بودم به كمك خواهرحاج مرتضي دريك دبيرستان غيردولتي دخترانه براي مقطع پايين دبيرادبيات شدم وبه طورهمزمان هم تدريس سایت بازی انفجاری ميكردم وهم درس مي خواندم.سه روزدرهفته دانشگاه بودم وسه روزدرهفته نيزبراي تدريس مي رفتم به همان دبيرستان.

محيط دبيرستان رادوست داشتم وخيلي زودبه كارم علاقه مندشدم.

يك روزساعت2بعدازظهروقتي ازمحل كارم به خانه برگشتم ماشين اميرراجلوي درب ديدم٬واردحياط شدم…ازچيزي كه درحياط افتاده وشكسته بودتعجب كردم!

مانيتور بازی انفجار حضرات…كيبورد…هارد…وحتي چگونه میتوان در بازی انفجار برنده شد ؟ اسپيكرهاوهدفون ازپنجره منزل امير به حياط پرت شده وحسابي منظرهﺁشفته اي رابه وجودﺁورده بود!

صداي فرياد اميروندااين بارازپايين يعني منزل عمه مهين به گوشم رسيد!

كفشهاي زيادي جلوي درب ورودي بودوصداي حرف وسخن هم زيادبه گوش ميرسيد!واردهال شدم…صداازپذيرايي ميﺁمد:

ندا:به تومربوط سایت بازی انفجار نيست…من اينطورزندگي رادوست دارم نهﺁن چيزي كه توميگويي…

امير:خانم حقي…ﺁقاي حقي…بفرماييد…اين هم طرزبرخوردش است.

عمه مهين:اميرجان كوتاه بياييد…صلوات بفرستيد…

اميراين بارفريادكشيد:كوتاه بيايم؟…صلوات بفرستم؟…مادرمن چطوراست تمام اهل محل وفاميل راهم جمع كني تابه ريشم هم بخندندويك خوش غيرتي محكم هم به من بگويند…

ندا:باباجان چرانميفهميد…من ديگرنمي خواهم بااميرزندگي كنم…اصلاعلاقه اي به اوندارم…مي خواهم ازايران بروم…

اميرعصبي گفت:بگو…بگومي خواهي كجاتشريف ببري…بگوشبهاوروزهايي كه من بدبخت پي تامين خواسته هاي توبودم جنابعالي با اون مرتيكه اتريشي پاي كامپيوتر سایت بازی انفجاری چه غلطي ميكردي…نبايدهم بخواهي بامن زندگي كني…چون اگرهم بخواهي من ديگرنمي توانم توراتحمل كنم…نداديگرتمام شد…

صداي مردديگري كه به نظرم پدرندابودراشنيدم:اميرخان…شماگذشت كن…

امير بازی انفجار حضرات مكثي كردودرحاليكه معلوم بودبه خودش فشارميﺁوردتاصدايش بلندنشودگفت:ﺁقاي حقي ازچي گذشت بكنم؟…بيشترازيك سال است كه همه رفتارش…گفتارش…همه وهمه راتحمل كرده ام…ولي اين ديگربرايم غيرقابل تحمل است كه بتوانم ازاين مسئله گذشت كنم…ﺁقاي حقي شما ميدانيد ازمن چه مي خواهيد؟ چگونه میتوان در بازی انفجار برنده شد ؟  !!مي خواهيد گذشت كنم ازچه ازاينكه ندا دوست داردبامردديگري زندگي كند!!!ازاينكه ماههاست بامردديگري سرگرم استﺁنهم ازطريق اينترنت وكامپيوتر!!!درثاني شماخودتان كه شنيديدخودنداهم نمي خواهدبامن زندگي كند…شماوخانم حقي ومادرم وپدرم سایت بازی انفجار چرانمي خواهيد متوجه بشويدكه كارمن ونداازاين حرفهاگذشته…

عمه مهين وخانمي كه حدس ميزدم بايد صداي مادرنداباشه همزمان گفتند:باباجانﺁخه نداالان حامله است…شمادوتا به زودي صاحب بچه ميشويد…

صداي ندابلندشد:ول كنيدشمارابه خدا…بچه…بچه…بچه…من مي گويم نمي خواهم بااميرزندگي كنم٬مي خواهم ازايران بروم شمامي گوييدبه خاطر بچه بايد باهم بمانيم…

عمه مهين باصدايي لرزان گفت:نداجان…الهي قربانت بروم…تكليف اين بچه چه ميشود…چرابي حساب حرف ميزني…

ندابابي تفاوتي مطلق گفت:صبرميكنم به دنيابيايدبعدتحويل شماميدهم وبعدش هم ميروم پي زندگي خودم…

صداي لا اله الا الله گفتن حاج مرتضي راشنيدم وبعدمتوجه شدم كه قصدداردازپذيرايي خارج شود.من كه درحال بيرونﺁوردن مانتوازتنم بودم وقتي حاج مرتضي راديدم باصداييﺁرام سلام كردم.حاج مرتضي نگاهي به من كردوگفت:سلام عموجان…

وقتي مانتو ومقنعه ام رابه جالباسي جلوي درب هالﺁويزان كردم به اتاقم رفتم ودرراهم بستم وخودم رامشغول مروردرسهاي دانشگاهم نمودم.نمي توانستم باوركنم كه نداتااين حدنسبت به بچه اش كه دوماه بود اورادربطن خودش پرورش داده بود بي عاطفه باشد!ساعت تقريبا5:30بودكه ندابه همراه مادروپدرش خانه اميرراترك كرد…!

من درﺁن لحظه تصورش راهم نمي كردم كه اين رفتن ندابدون برگشت باشد…اماچنين شد!

نداخيلي راحت قيد همه چگونه میتوان در بازی انفجار برنده شد ؟ چيزرازدوبعدازهفت ماه كه درمنزل مادرش ماندوپس ازبه دنياﺁمدن بچه اواسط ارديبهشت ماه يك روزبعدازظهركه ازدانشگاه بازی انفجار حضرات به خانهﺁمدم ديدم عمه مهين گريه ميكند…افسانه ورضاوسحركه صبحﺁن روزواكسن زده بودتب داشت سایت بازی انفجار وخيلي بي تابي ميكردهمﺁنجابودند…افسانه كلافه وعصبي بود…نمي دانست عمه راساكت كندياسحررا…رضاهم اين وسط سكوت كرده بودومعلوم بوداونيزازاينكه نمي تواندكاري دراين شرايط بكندناراحت بود!

بازی انفجار حضرات

ندابچه راﺁورده بازی انفجار حضرات وتحويل عمه داده بودوپيغام گذاشته بودكه به اميربگوييدفردابيايددفترخانه اسنادرسمي شماره—–تاطلاق توافقي بگيريم…نداواقعاداشت ازايران ميرفت تادركنارمردي كه باچت دراينترنت عاشقش شده بودزندگي جديدي راشروع كند!!!اميردرخانه نبود.

افسانه درخانه راه ميرفت وسعي داشت سحررابخواباندوعمه مهين فقط درسكوتي تلخ به بچه اميركه روي پايش بودنگاه ميكردواشك ميريخت…بچه رادريك پتوي نوزادي پيچيده بودند…خيلي كوچك وضعيف بودﺁنقدركه من رابه يادبچه هاي نارس مي انداخت…نمي دانم چراولي دلم برايش مي سوخت…لحظه اي كنارعمه مهين نشستم وبه صورت نوزادنگاه كردم…خدايااين طفل معصوم چه گناهي كرده كه اين بلابه سرشﺁمده…بي اراده نوزادراازروي پاي عمه مهين بلندكردم ودرﺁغوشم گرفتم…پتوي رويش كناررفت وتازه ديدم نداي بي وجدان حتي لباس هم به تن اين بچه نكرده…خدايا بي عاطفه گي تاچه حد؟!!!

باتعجب به عمه مهين وبعدبه افسانه نگاه كردم وگفتم:چرااين بچه لباس ندارد…

افسانه زدزيرگريه وگفت چگونه میتوان در بازی انفجار برنده شد ؟ :بايدازﺁن نداي بي همه چيزاين سوال راپرسيد…

رضاعصبي شده بودوبانوك انگشتهايش روي ميزضرب ناهماهنگي گرفته بود

عمه مهين باغصه گفت:حالاازاين به بعدبااين زانوي خرابم چطورميتوانم اين بچه رانگه دارم…خدايااين بازی انفجار حضرات بدبختي چه بودكه نصيب اميرمن كردي…

وبعدشروع  بازی انفجار حضرات كردبه گريه…

هنوزمانتوومقنعه ام رادرنياورده بودم.بيش ازاندازه دلم براي بچه سوخت.اگرسالهاپيش سایت بازی انفجار مادرمن مردلااقل عزيزجون سلامت بودكه مرابزرگ كندولي اين طفل معصوم حتي مادربزرگ سالم هم نداردكه بخواهدنگهش دارد.عمه مهين زانويش به شدت ورم داشت وهميشه دردميكردوحالااگرباﺁن شرايط ميخواست يك بچه نوزادراهم نگهداري كندبعيدنبودزمين گيرشود.

همانطوركه نوزادرادربغل داشتم به رضاگفتم:رضا…بلندشوبرويم بيرون…بايديكسري وسيله براي اين بچه بخرم…

افسانه گفت:من هم چگونه میتوان در بازی انفجار برنده شد ؟ ميﺁيم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *